درختم را
برگیر از برگ ها.
پروازشان ده.
عریانی
حقیقت ساده ای است.
زیبا و راز آلود از دستانِ!
نگاه تو.

/

...
 

اینجا
تنگ است دلی
که خوابش
در دورها به وسوسه های پاره پاره ی خیال
به بال های سوراخ شده از سنجاق بی دلی!
خروش میدهد..
آرام آرام..
رود زمزمه واار اشک را.
اینجا خالی است!
خیال گم و کهنه رنگدانه های میخکی خشک
چون چخماقی
لبریز جرقه های آتشی است
بر چوب های خیس!
اکنون جنگلم تاب تحمل
باد هارا ندارد..
چه میخواهد ببارد؟
چه میکند این قاصدک هنوز؟
چه میشکند؟
چه گریزی است درمن؟
و این چه آشوبی است؟
هنووز در سراشیبی
بی فروکش ها!؟
/
..دلنوشته...

/

ایران!...
/

ویرانه ها
چه خوب میتوانند پناه شلوغی خیانتبار بلندگوها باشند!
پستو هاشان پر اشک..
دیوارهاشان.. ترک خورده ی کینه!
و ابر. ابری خاکستر آور
از باروران به دروغ جنبنده!
...دلنوشته... بدون شرح...
/
خیلی اتفاقی داشتم اینو گوش میدادم.. اشکم در اومد!!!

یادم هست..
قفل آخرین شعرم را
پروانه ای درگشود.
معترض به میخ های زمین و زمان!
تا خرناسه های شب را
رها کنم..
بر حول محور چرخنده های مستاصل مجبور!
/
...دلنوشته..

 

 

دست میکشم
بر پرهای قناری ای به هزار نغمه.

یا چون چکاوکی آرام..
خفته ای لطیف بعد طوفانی.
و اکنون 
طوفان، در من است..

_ _
..دلنوشته..

..

پایان. همیشه سپید است.
/
..صحبت جان هاست.
از جانی بی مقدار در برابر جان هایی بی تقصیر!
بر امواج انتقامی.. که همیشه سیا ه است..
که هراس دارها همواره به انتقام ها دلخوشند.
بی مایه و مبتلای ریا...
که بی پناه و نا امن می کنند هر پروازی را.
وقتی جانی به قیمت میرسد!
به دروغی میدراند..
به کتمانی سرخ می کند..
و غروب هایی را
به سقوطی زودرس.. سرختر!
به انتظار در می نشانند...
/
...دلنوشته..

 

 

...
دیگ دنیا
الوان هیچ..
شیار در شیار..
منقوش سیاهی هاست!
گنگ و گم و بی میزان.
چرتکه بیاندازید
و با طعنه هایش بشمارید:
طعنه ی عبور هر فصل محکوم به شکفتن!
یک شیار.
طعنه ی رفتن هر آفتاب
دو شیار.
طعنه ی تمام بودن نعمت و خالی شدن سفره!
سه شیار...
و هزاران هزار شیاار...
در هر ضربه ی عقربه های از درون گریز
بر زیستنی
که خلاصه اش عبور است.
تنها، عبور.

/
..دلنوشته...

ذهن سوم!

 

به گفتگو یند کاج ها!
حسرتا
که سکوت مرگبار است..
در هجوم سو سو زن مدامی
بر این زمستان زودرس من!
/
..دلنوشته...

....

خاک به رستنی

دوباره آغاز میکند، بشکوفانیدن. 

بعد هر مرگی

ذرات از درون متبلورند

که رویش رسالتشان است..

حس و جان میپذیرند.

به انبوه بارش ها..

هر چه باشد..

سر فرو آورده و بخشنده

به میزان عمق

در اندیشه های انسانی..

/

...دلنوشته..

حمید/

پر فریادم..
لبریز سکوت!.
وقتی جهانم
کشکولی است خالی، از اختیارات آموخته ها..

/
...دلنوشته..